اینجا را نمی توانم از خودم بکنم و بندازمش گوشه ای و بروم پی کارم،اینجا را نمی توانم اسید بپاشم و نابودش کنم.اینجا،جزئی از پاره ی تنم بوده زمانی..
هنوز هم اینجا را دوست دارم..
من مینویسم تا زنده بودنم را اثبات کنم.احمقانه ترین تصمیم تاریخ بشری،اثبات موجودیت !
اینجا را نمی توانم از خودم بکنم و بندازمش گوشه ای و بروم پی کارم،اینجا را نمی توانم اسید بپاشم و نابودش کنم.اینجا،جزئی از پاره ی تنم بوده زمانی..
هنوز هم اینجا را دوست دارم..
دلخورم!
سکوت کرده ام.
جغد غصه در دلم آشیان کرده است.
از کنار تو،
بی سلام و حرف و خنده و نگاه،
می روم و آه می کشم..
می کشد تو را،
آن کدورتی که در دلم
لانه کرده است..
دلم میخواست اون دکترا با اونهمه ادعا، به جای سنگای کلیه ت سنگای راهی که جلو پام گذاشتی رو میشکستن ، تا وقتی از تو به زهری و دل رحمی میرسیدم ... درد خود فریبی شو حس میکردی .
به خاط دردهایی که میکشی، از بعضیا شاکر باش، شاید برای بیدار کردنت از این خواب هوس انگیز لعنتی ... شاکر باش و صبوری کن ،همانطور که من به دردهای تو ..
پانصد و هفتاد و چهارمین بلای آسمانی
به خیر از سرت گذشت،
کی میخواهی باور کنی
که این عشق الهی ست ؟
پ.ن:مجله موفقیت